معين الدين نطنزى
35
منتخب التواريخ معينى ( فارسى )
و بعد از آنكه پدر وفات يافت حكومت بر قطب الدين معين و مقرر گشت . چون قطب الدين را هيچ پسر نبود دختر خود را به پسر محمود شاه داد ، و از او پسرى متولد شد ، نام سعد ؛ و همه اتابكان آخر از نسل او آمدند . و اسامى ايشان كماهو حقه على التفصيل معلوم نداشتيم و مسطور نديديم ، اما ختم ايشان بر اتابك ركن الدين يوسف شاه بود كه در عهد دولت غازان محمود [ خان ] ياغى شد و عناد ورزيد . او را به سبب اين طغيان مؤاخذت نموده استيصال كردند . [ ركن الدين يوسف شاه ] و اين حال چنان بود كه در ايام سلطان غازان هركس از ملوك اطراف روى به اردويه نهادند و اتابك يوسف شاه ملتفت ايشان نشد . چون اكابر يزد از جور و ظلم او عاجز آمدند قصه غصه خود به صاحب عادل خواجه رشيد الدين گفتند ، و او اين صورت بىراهى و ستم را در حضرت پادشاه غازان عرض كرد و گفت : « او سر بندگى ندارد ، كه جملهء حكام و ملوك اطراف به تهنيت پادشاه جهان به اردويه آمدند و او حاضر نشد . » پس غازان خان به استحضار اتابك يزد ايلچيان روان كرد . هرچند ايلچيان مىآمدند اتابك مستشعر بود و توقف مىكرد ، تا يازده ايلچى جمع شدند و اتابك ركن الدين را رفتن به اردويه متعذر نمود و دلپذير نيفتاد . غازان خان يسودر نام ميرى بزرگ را با دويست سوار بفرستاد و در بيرون يزد نزول كردند . اتابك يوسف شاه والدهء خود را با تبركات و تنسوقات پيش او فرستاد . امير سپاه يسودر به هيچوجه سر فرود نياورد . گفت : « لابد او را مىبايد آمد كه زمين بوس تخت غازان بكند . » مادر مراجعت كرد و به شهر رفت . گفت : « اى فرزند اين شخص مغول به طلب تو آمده [ است ] . اكنون هر نوع حيلتى كه در تصور عقل آيد ببايد كردن . » پس اتابك ركن الدين يوسف شاه هم در روز جشنى ساخت و مجموع اكابر و صدور يزد را طلب داشت ، و از هريكى زرى چند وام كرد ، و حجتها بنوشت . چون مبلغى مال قبض كرد روز ديگر مؤديان مال و معاملان را حاضر گردانيد و به تعذيب و تكليف حجتها از ايشان بستد . روز ديگر لشكر خود را گفت كه : امروز روز غزاء اكبر است . » پس به يك بار دست برآوردند و در لشكر يسودر ريختند و همه را بكشتند . از